گفتا پدر تو عشوه خوبان ندیده ای
گفتا پدر تو عشوه خوبان ندیده ای چشم سیاه و زلف پریشان ندیده ای
چشم ساه و زلف پریشان به یک طرف در آن زمان پریدن ایمان ندیده ای
گفتا پسر تو سفره بی نان ندیده ای آه عیال و ناله طفلان ندیده ای
آه عیال و ناله طفلان به یک طرف در آن زمان رسیدن میهمان ندیده ای
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۵ ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ توسط ( عبد عاصی )
|
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را